ط

 
رابطه ی عاطفی مادر و فرزندی
نویسنده : ط - ساعت ٥:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱٢/۱۸
 

غروب بود.در خیابانی شلوغ کودکی با لبخند از لبه کنار دیوار بالارفت.میخواست همه چیز را از بالا ببیند .مادرش نوزادی را در آغوش داشت نگاهی به کودک کرد و فریاد زد:احمق بی شعور،دیوونه ،عقلت نمیرسه؟نگا کن! مث گاو سرشو انداخته پایین رفته بالا.نمیگی شلوارت پاره میشه؟...

کودک:...سکوت

مادر باخشم بیشتر:بی شعور خاک بر سر...

کودک:...سکوت

مادر:دهاتی...

کودک :...سکوت


 
 
فروغ مرد،روزی مثل امروز
نویسنده : ط - ساعت ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱۱/٢٤
 

 

افسوس    

 من مرده ام

و شب هنوز هم

گویی ادامه ی همان شب بیهوده است


 
 
همه روزهای زمستان(مرد عاشق)
نویسنده : ط - ساعت ۳:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱۱/٢۱
 

حالا دیگر تا خرخره زهر ماری را سر کشیده و همینطور آویزان نشسته بودند.مستی شان هیچ شادی و شانگولی نداشت.همه ساکت بودند.دود سیگار تمام فضای اتاق را پر کرده بود.جلیل دست راستش را روی متکا تکیه داده بود و با گوشی اش ور می رفت.اکبر هم دست راستش را روی همان متکا تکیه داده بود و پاهایش را جلوی بخاری کوچکی که گوشه ی اتاق بود گرم می کرد. .بهرام هم که دل گشنه کوفت کرده بود،پشت به جلیل و اکبر همچون گرگ گرسنه فلافلش را می درید.چند روز بود سرمای بی سابقه ای بر شهر چنبره زده بود.نه برفی نه بارانی،فقط سرد بود.

آهنگ قرداری درفضا پیچید و اکبر سرش را که روی شانه ی جلیل تکیه داده بود بلند کرد و به جلیل خیره شد.جلیل نگاهی به صفحه ی گوشی اش انداخت،ابرو ها را گره کرد و جواب داد . چشمهایش را به قالی کف اطاق دوخت.هنوز اخمش را باز نکرده بود.بی سلام ،ملتمسانه فریاد می زد.

ویدا چرا این کارو با خودت کردی ....ویدا هنوزم دیر نشده ویدا...برگرد ویدا ...برگرد...ویدا من الان مستم...میگن مستی و راستی...تو حیفی ویدا ..تو حیفی...تو خوشگلی ویدا..حیفی...برگرد ..هنوزم دیر نشده ویدا.

و همینطور که این جملات را تکرار می کرد ،اشک در چشمانش حلقه زده بود و همچنان فریاد می زد و ناگهان گوشی را قطع کرد. سرش را بلند کرد.حالا دیگر همه به جلیل زل زده بودند. جو اتاق سنگین بود.ناگهان جلیل زد زیر خنده و با خنده گفت:این بی شرفو میبینی، به همه داده.همچین ب...نمش که یادش نره.


 
 
روز شکستن...
نویسنده : ط - ساعت ۱۱:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱۱/۱٩
 

امروز از آن روزهای فراموش نشدنی است.روز نوزدهم بهمن ماه سال یک هزارو سیصد و نود و دو هجری شمسی ام.همانند تمام روز های فراموش نشدنی ام بارها روزهای مرا در آینده دوره خواهد کرد و خواب را از شبهایم خواهد ربود.هرکدام از این امروز های فراموش نشدنی برای خودشان کسی هستند و با من زندگی می کنند.روز امید،روز نا امید،روز عشق،روز مردن،روز نیستی،روز ایثار،روز معنا و...از این روزهای چرند زیادند.و امروز روزی است که تمام استخوانهایم شکست.به افتخار روز نوزده بهمن ماه یکهزارو سیصد و نود و دو که خرد شدم. روز شکستن...

اگرچه مست و خرابم تو نیز لطفی کن**نظر بر این دل سرگشته ی خراب...انداز


 
 
شهر
نویسنده : ط - ساعت ۱٠:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱۱/۱٩
 

می دانم که ما متعلق به این شهر ها نیستیم

                          شهر توهمیست که باعث فراموشی حقیقت ماست


 
 
تنها محض امید
نویسنده : ط - ساعت ۱۱:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱۱/٤
 

تحمل هفت بار رنج، هیچ به کارت نیاید اما اگر رنج هشتمی را تحمل کنی و راه را بر دشمن ببندی به اندازه‌ی هشت بار زحمت پاداشت می‌دهند.

فکر می کنم اگر رنج هشتم هم بی پاداش می ماند نویسنده زر خود را می افزود و می نوشت که در بار نهم به اندازه ی نه بار پاداش می دهند


 
 
همه ی روزهای زمستان(معجزه)
نویسنده : ط - ساعت ٥:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱۱/۱
 

هوا خیلی وقت بود تاریک شده بود. نسیم سردی که می وزید در آن کوچه ی خلوت  سردتر هم می نمود.ماه کامل در آسمان می درخشید.در خیابان پرنده پر نمی زد.مرد دستش را از جیبش درآورد و شال گردن راه راهش را که به دور صورتش پیچیده بود بالا کشید.دستش را دوباره در جیبش فرو کرد و خودش را جمع کرد.نگاهی زیر چشمی به اطراف انداخت،برگشت و کنار صندوقهای میوه ای که روی لبه ی باغچه چیده شده بود،چند قدمی برداشت. از حرکت ایستاد و نگاهی به صندوقهای میوه که هنوز تقریبا پر بودند انداخت.دوباره عقب گرد کرد ،دستش را از جیبش بیرون کشید و شال گردنش را تکان داد ومسیر رفته را برگشت.کار از کار گذشته بود و میوه ها باد کرده بود.در آن وقت شب سرد زمستانی مگر خر کسی را گاز گرفته بود که بیاید میوه بخرد.اصلا صبحش هم  در آن کوچه ی خلوت کسی نبود چه رسد به آن موقع شب.مامور سد معبر شهرداری هم از اینجا رد نمی شد! انگار که مرد فلک زده پی معجزه می گشت.ناگهان کوچه روشن شد و نور شدیدی تابیدن گرفت .مرد که چشمانش از تابیدن شدید نور کور شده بود و چیزی نمی دید،دستش را سایه بان کرد شاید چیزی ببیند. ناخود آگاه لبخندی بر لبانش نشست.دستش را دوباره در جیبش فرو کرد و حالا دیگر نیشش تا بنا گوش باز شده بود.چند قدمی به جلو برداشت.انگار معجزه شده بود.قاسم بود،با وانت سفید زوار در رفته اش.جیغ ترمزش کوچه را پر کرد. پیاده شد و بدون اینکه حرفی بزند دوید به سمت صندوقهای میوه و یکی از آنها را برداشت و عقب وانت گذاشت.مرد در حالی که صندوق میوه ای را بر می داشت با خوشحالی فریاد زد:کجایی بابا قاسم سه ساعته ما رو تو سرما اینجا کاشتی!؟ قاسم هم که حالا دیگر از عقب وانت بالا رفته بود،دستی بر رویش کشید:شرمنده بابا،یه سرویس بار بهم خورد حیفم اومد بیخیالش شم.کارو بار تو چطور بود ؟ ای،بد نبود خدارو شکر،امروز وضعم انقدر خوبه که فردا می خوام برم میدون،غرفه ی حاج حمیدو بخرم! هر دو زدند زیر خنده .حالا دیگر همه ی صندوقها بار وانت شده بود.قاسم پرید پایین و ماشین را روشن کرد . مرد هم  دوان دوان با لبخندی رضایتمندانه درب سمت شاگرد را باز کرد و سوار شد. دوباره کوچه  روشن شد.معجزه شده بود.


 
 
نیازمندی ها
نویسنده : ط - ساعت ۱:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱٠/٢٥
 

چند وقتی است دوباره کارم به نیازمندی های همشهری افتاده.هر صبح با نیازمندی ها، دم دکه ی محل ،قرار دارم.هماهنگی هم دیگر نمی خواهد برنامه ی هر روزمان شده. نیازمندی ها از صبح کله ی سحر می آید دم دکه منتظرم می شود.سرما و گرما هم سرش نمی شود.ولی من؛باور کنید گذشتن از خواب اول صبح کار هر کسی نیست.گاهی دم ظهر که می روم سراغش هنوز عاشقانه انتظار می کشد.گاهی هم ناراحت می شود و قهر می کند.گاهی هم صبرش تمام می شود و از لج من با کس دیگری می رود.دیر کردن مرا پای بی توجهی می گذارد.نمی داند من در خواب هم فقط خواب نیازمندی ها می بینم.هر لحظه به او فکر می کنم .تمام لحظه ها یم سرریز از نیازمندی هاست.

من که تقصری ندارم،هنوز بیدار نشده ،چابک، دستی به سر و رویم می کشم و می دوم سر کوچه.وقتی می رسم و جای خالی اش را می بینم انگار ته دلم تنگ می شود.آویزان،می روم یک نخ مگنای سفید از همان دکه ی قرار گاه می خرم و غمگینانه پک می زنم و با خودم فکر می کنم که امروز هم از همان اول صبح پرید ،و یک روز دیگر به سالهای عقب افتادگیم اضافه شد.گاهی وقتی می رسم نگاه معنی داری به من می کند و می رود.این وقتهاست که من زود می پرم و یک نخ مگنا را می خرم و طوری که نفهمد زیر چشمی نگاهش می کنم و تند تند به سیگار غلاف شده ام پک می زنم .گاهی هم وقتی می رسم صاف می ایستد و لبخند گرمی به من تحویل می دهد.من هم لبخندی تحویلش می دهم و می روم با عشق،سر صبر یک نخ سیگارم را از مرد دکه ای می خرم و تا عصر خودم را با نیازمندی ها سرگرم می کنم.این روزها روزهای خوبی است که روزم از عصر، می پرد و می رود پی کارش در گذشته.

گاهی که به نیازمندی های گذشته فکر می کنم می بینم در اینهمه وقت هیچ فرقی نکرده.همچنان سرحال  است و کلی خاطرخواه دارد.قدیمها اینطور نبود.نیازمندی ها کم بود و طالب زیاد.بعضی ها نیازمندی هایشان را در گنجه ها و پس توی اتاقها قایم می کردند. ولی الان دیگر هر کس را ببینی با نیازمندی های خودش در خیابان پرسه می زند.بعضی ها بیشتر هم می گیرند برای میهمانان و دوستان، تا آنها هم تا عصر سرگرم باشند.امروزه دیگر همه چیز پولی شده. پول می دهند و نیازمندی ها می خرند.ولی کسی نمی داند که هر روز من با دکه و سیگار و  نیازمندی ها معنا می شود.


 
 
← صفحه بعد