ط

 
باران می بارد
نویسنده : ط - ساعت ٦:۳٦ ‎ب.ظ روز ٢۸ اردیبهشت ۱۳٩۳
 

باران می بارد.باران می بارد و من دیگر جان نوشیدن عشق کال افتاده از درخت تو را ندارم.نگاهم نکن .نگاهت تکه هایم را می برد و می ریزد در کوچه های خیس باران زده.سخت جمعشان کردم و می ترسم اینبار که کمر خم کنم،توان برخواستن نداشته باشم.دلت آمد!؟ دیوانه ای را دیوانه تر کنی و پا بر آتش زیر خاکستر سوخته ای که در سوز سرد زمستان با نای نفس خسته اش ،به امید دیدن شعله ای هر چند ناچیز می دمد بگذاری؟حاشا به معرفتت.

                       ثابت کردی که رویای بهار مرده.که" سرما سرد و سوزان است"


 
 
باد بهار
نویسنده : ط - ساعت ۱۱:٤۳ ‎ق.ظ روز ۸ اردیبهشت ۱۳٩۳
 

زمان از نیمه شب گذشته بود و من آنقدر خورده و کشیده بودم که نایی برای خوابیدن هم نداشتم .سوز سرد کم رمقی از زیر در ورودی اتاق پیشانی ام را نوازش می کرد و مرا به یاد نداشتنت می انداخت.چه دلپذیر، هستی اش را به هستی ام

بدل می کرد.شل شده بودم.خیلی وقت بود.دیگر فکر دست و پا زدن در این باتلاق لجن هم به سرم نمی زد.باید پارو نزد،واداد ، باید دل رو به دریا داد خودش می بردت هرجا دلش خواست ، به هر جا برد بدون ساحل همونجاست.

کرختی و بی حالی و بی قالی از سر کولم بالا می رفت و در فکر نا امیدی بودم همه دیگر خوابیده بودند.من هم داشت خوابم می برد و لحظه های آخر  بیداری ام را با  احساسی که شبیه به هم خوردن حالم از خودم بود ،می گذراندم. ناگهان باد بهاری وزید از طرف مرغزار.بسیار پر قدرت و بی نظیر،اما چون شهاب کوتاه.گلهای خشک درونم از وزش باد بهار سودای شکفتن کردند. مستی عجیبی که مستی الکل را بی اثر می کرد تمام جانم را فرا گرفت و از گرمایش یخ های وجودم ترک خورد.به یاد

این گفته ی مولانا جلال الدین افتادم که: پیغمبر به اصحاب کبار می گفت که  تن مپوشانید از باد بهار.

آنچه با برگ درختان می کند. با تن و جان شما آن می کند.تن و جانم را رها کردم در وزش او.جانم آرام گرفت.من من،تصمیماتی اعجاب آور گرفت و جسارت و دلیری را به اوج رساند.ادیسه ی درونم کمر به جنگ با  پوزیئدون بست و من مات و مبهوت مانده ام هنوز،که چه کرد این باد بهار و به کجا شد!؟ دل از من برد و رو از من نهان کرد.من هم  هر چه با نوازش او کردم را تلمبار کردم و یک فندک زدم زیرش .دیگر آن زمانها گذشته که عشوه کنی و دل بری و بگذری .باید باشی تا باشم.


 
 
عیب و هنر
نویسنده : ط - ساعت ٩:٢۸ ‎ق.ظ روز ٢ اردیبهشت ۱۳٩۳
 

در زندگی تنها می‌توانید احترام افراد را

با عملکرد و نتیجه‌ کار خود به دست آورید.

                             کارلوس کی روش


 
 
رابطه ی عاطفی مادر و فرزندی
نویسنده : ط - ساعت ٥:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۸ اسفند ۱۳٩٢
 

غروب بود.در خیابانی شلوغ کودکی با لبخند از لبه کنار دیوار بالارفت.میخواست همه چیز را از بالا ببیند .مادرش نوزادی را در آغوش داشت نگاهی به کودک کرد و فریاد زد:احمق بی شعور،دیوونه ،عقلت نمیرسه؟نگا کن! مث گاو سرشو انداخته پایین رفته بالا.نمیگی شلوارت پاره میشه؟...

کودک:...سکوت

مادر باخشم بیشتر:بی شعور خاک بر سر...

کودک:...سکوت

مادر:دهاتی...

کودک :...سکوت


 
 
فروغ مرد،روزی مثل امروز
نویسنده : ط - ساعت ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ روز ٢٤ بهمن ۱۳٩٢
 

 

افسوس    

 من مرده ام

و شب هنوز هم

گویی ادامه ی همان شب بیهوده است


 
 
همه روزهای زمستان(مرد عاشق)
نویسنده : ط - ساعت ۳:۱۳ ‎ب.ظ روز ٢۱ بهمن ۱۳٩٢
 

حالا دیگر تا خرخره زهر ماری را سر کشیده و همینطور آویزان نشسته بودند.مستی شان هیچ شادی و شانگولی نداشت.همه ساکت بودند.دود سیگار تمام فضای اتاق را پر کرده بود.جلیل دست راستش را روی متکا تکیه داده بود و با گوشی اش ور می رفت.اکبر هم دست راستش را روی همان متکا تکیه داده بود و پاهایش را جلوی بخاری کوچکی که گوشه ی اتاق بود گرم می کرد. .بهرام هم که دل گشنه کوفت کرده بود،پشت به جلیل و اکبر همچون گرگ گرسنه فلافلش را می درید.چند روز بود سرمای بی سابقه ای بر شهر چنبره زده بود.نه برفی نه بارانی،فقط سرد بود.

آهنگ قرداری درفضا پیچید و اکبر سرش را که روی شانه ی جلیل تکیه داده بود بلند کرد و به جلیل خیره شد.جلیل نگاهی به صفحه ی گوشی اش انداخت،ابرو ها را گره کرد و جواب داد . چشمهایش را به قالی کف اطاق دوخت.هنوز اخمش را باز نکرده بود.بی سلام ،ملتمسانه فریاد می زد.

ویدا چرا این کارو با خودت کردی ....ویدا هنوزم دیر نشده ویدا...برگرد ویدا ...برگرد...ویدا من الان مستم...میگن مستی و راستی...تو حیفی ویدا ..تو حیفی...تو خوشگلی ویدا..حیفی...برگرد ..هنوزم دیر نشده ویدا.

و همینطور که این جملات را تکرار می کرد ،اشک در چشمانش حلقه زده بود و همچنان فریاد می زد و ناگهان گوشی را قطع کرد. سرش را بلند کرد.حالا دیگر همه به جلیل زل زده بودند. جو اتاق سنگین بود.ناگهان جلیل زد زیر خنده و با خنده گفت:این بی شرفو میبینی، به همه داده.همچین ب...نمش که یادش نره.


 
 
روز شکستن...
نویسنده : ط - ساعت ۱۱:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱٩ بهمن ۱۳٩٢
 

امروز از آن روزهای فراموش نشدنی است.روز نوزدهم بهمن ماه سال یک هزارو سیصد و نود و دو هجری شمسی ام.همانند تمام روز های فراموش نشدنی ام بارها روزهای مرا در آینده دوره خواهد کرد و خواب را از شبهایم خواهد ربود.هرکدام از این امروز های فراموش نشدنی برای خودشان کسی هستند و با من زندگی می کنند.روز امید،روز نا امید،روز عشق،روز مردن،روز نیستی،روز ایثار،روز معنا و...از این روزهای چرند زیادند.و امروز روزی است که تمام استخوانهایم شکست.به افتخار روز نوزده بهمن ماه یکهزارو سیصد و نود و دو که خرد شدم. روز شکستن...

اگرچه مست و خرابم تو نیز لطفی کن**نظر بر این دل سرگشته ی خراب...انداز


 
 
شهر
نویسنده : ط - ساعت ۱٠:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱٩ بهمن ۱۳٩٢
 

می دانم که ما متعلق به این شهر ها نیستیم

                          شهر توهمیست که باعث فراموشی حقیقت ماست


 
 
← صفحه بعد